شهادت: 2 آذر 1379
جوانی انقلابی بود و نترس...
تازه رفته بود سر زندگی اش که جنگ شد... بی قرار بود... ارتش سربازهای منقضی پنجاه و شش را برای اعزام به جبهه خواسته بود... او هم از سربازهایی بود که خدمتشان سال پنجاه و شش تمام شده بود... تا فهمید آماده شد... فردای همان روز رفت... عازم کربلا شد تا عاشورای دیگری را رقم بزند...

ترکش خورده بود... کتفش را موج گرفته بود... باید آمپول های بزرگی به کتفش می زد... یک آخ نگفت... فقط صورتش پر از دانه های عرق شده بود...

بدنش پر از ترکش شده بود... ولی نمی شد کاری کرد... جاهای حساس بودند... باید مدارا می کرد... عکس های سینه اش سوراخ سوراخ بود! فرشته به ترکش هایی که نزدیک قلبش بودند، غبطه می خورد... می گفت: خانوم! شما که توی قلب مایید...
سید حسینی بود ولی نه در شناسنامه... می گفت: یک چیزهایی باید به دل ثابت باشد، نه به لفظ...
جنگ بود و او هم خیلی حساس به بیت المال... لباس هایش جای وصله نداشت! وقتی هم مجبور می شد لباسش را بیندازد دور، دکمه هایش را نگه می داشت! می گفت: به درد می خورن...
حاج عبادیان و او مثل مرید و مراد بودند... حاجی عملیات کربلای پنج شهید شد و آن روز برایش شد سخت ترین روز دوران جنگ... خودش هم بدجوری شیمیایی شد... تنش تاول می زد و از چشم هایش آب می آمد...
همیشه سر بزنگاه تلنگرهایی به فرشته می زد... گفته بود: با بچه ها برین جاهایی که موشک زدن رو ببینید... یک عده نشسته بودند روی خاک ها... بچه ای مادر زیر آوار مانده ی خود را صدا می زد... آن طرف تر، مردم سبزه می خریدند! فرشته نه دوست داشت غرق شادی خودش باشد و نه حتی غم خودش... هر دو خودخواهی بود... می خواست این را به فرشته بگوید...
غذا دل و روده اش را می سوزاند... نمی دانستند شیمیایی چیست و دکترها هم تشخیص نمی دادند...
چنگ که تمام شد، صبح ها از ساعت چهار و نیم می رفت پارک و تا هفت درس می خواند... از آن ور می رفت پادگان و بعد رستوران پسر عمویش تا شیر بفروشد...
چند ماه بعد سردردهای شدید شروع شد... از درد خون دماغ می شد و از گوشش خون می زد...