گاهی وقت ها غیبش می زد... نگران می شدیم... چیزی نمی گذشت که با تنی خسته و چهره ای خندان، پیدایش می شد...
دو سه تا از بچه هایی که به جنگ های چریکی وارد بودند را برمی داشت و می زد به قلب دشمن! تا پشت جبهه ی آن ها نفوذ می کرد...
شناسایی اش کامل بود... محضر امام که جلسه می گذاشتند، همیشه اطلاعات دست اولی داشت که می شد رویش حساب کرد...


[مدّ ظلّه العالی]