اسارت: 20 مهر 1359... بازگشت به وطن: 10 بهمن 1362

بی تاب خدمت بود و ناآرام در آرامش... تهران جای او نبود... باید می رفت... امام گفته بود بروید جهاد سازندگی... و او در یکی از روستاهای اطراف بم آرام گرفت...
جنگ که شد، دوباره ناآرام شد... اول رفت غرب ولی بعد سه روز رفت جنوب... آن جا به او بیشتر نیاز بود...
تازه رسیده بود خرمشهر... همان روز بود: 20 مهر... یک دسته ی شش نفره بودند: پنج مرد و فاطمه... گروه اول صبح رفته بودند خط و گروه دوم که فاطمه هم بود، درمانگاه ماندند... دو سرباز آشفته می گفتند: خیلی شهید و مجروح داده ایم! سمت خط حرکت کردند... نمی دانستند خط دست عراقی ها افتاده... خط سیاهی که مثل سراب از دور دیده می شد، همه اش تانک های دشمن بود... دیر فهمیدند... اسیر شدند... فاطمه هم

[آسایشگاه تنومه]
فاطمه را بردند آسایشگاه تنومه: جای اسرای درجه دار... هر کس پلاک نداشت، می گفتند: جاسوس است... فاطمه هم نداشت... اسیری عادی بود ولی عراقی ها این گونه فکر نمی کردند... لطف خدا بود که فکر می کردند سیاسی است و مثل اسرای عادی کتک نمی خورد... نگاه ها و حرف های اسرا به فاطمه به گونه ای بود که انگار باعث و بانی اسارت آن هاست: شما انقلاب کردید که الان وضع ما این است! 
فردای اولین روز اسارت، با معصومه و مریم آشنا شد... چند روز بعد هم حلیمه آمد... شدند چهار نفر... حلیمه بی تابی می کرد و می گفت: شما می دانید چرا این جایید... من نمی دانم!
[زندان الرشید بغداد]
الرشید از بیرون نمای شیکی داشت و پنجره های کاذب با گل های آبشاری! ولی سلول شماره ی 35 سلول کوچک و کثیفی بود...
کتک در کار نبود ولی جور دیگری اذیت می شدند: صابون و تاید نمی دادند، آب را قطع می کردند، غذا کم می دادند، دمای سلول را پایین می آوردند و ... ولی صدایشان در نمی آمد!
برای اولین بار آن ها را برای هواخوری بردند پشت بام... هشت ماه بود آسمان را ندیده بودند! حتی پرواز یک پرنده شگفت زده شان می کرد...
سه ماه به اعتصاب فکر کرده بودند... هجده ماه بود که با هم در جایی که جایشان نبود، زندگی کرده بودند... می خواستند رئیس زندان را ببینند... شروع کردند به در زدن و شعار دادن... نگهبان با کابل آمد داخل سلول... دیوانه وار همه را می زد... معصومه را کنج سلول گیر آورده بود و می زد... حلیمه دوید و به صورت نگهبان چنگ انداخت... معصومه هم کابل را گرفت و شروع کرد به زدن نگهبان! نگهبان فرار کرد و آن ها هم کابل را از دریچه انداختند بیرون... سلول های دیگر به درها می کوبیدند و شعار می دادند... صدای الله اکبر همه جا را برداشته بود... فردای آن روز، دیدن رئیس زندان سودی نداشت... 18 روز اعتصاب غذا کردند...
[بیمارستان]
نمی گذاشتند پرستارها حتی سرم به آن ها بزنند... اگر با سرم حالشان بهتر می شد، آن ها را برمی گرداندند... قبل از این که صلیب سرخی ها برسند، پرستارها به زور دست و پای آن ها را بستند و دو لیتر سرم را یک ساعته کردند زیر پوست آن ها... عکس گرفتند و کاغذ دادند برای نامه... نامه بیست و چهار ساعته می رسید... "من هنوز همان دختر شاد شما هستم"
[اردوگاه موصل]
اردوگاه فروشگاه، سلمانی و درمانگاه داشت...
اسرا نمایش درست کرده بودند... از چهارتایشان دعوت کرده بودند که بروند ببینند... رفتند ولی عراقی ها بساطشان را به هم ریختند... اسرا تنبیه شدند و بعد سی و پنج روز، در سکوت، آن ها را تبعید کردند...
[اردوگاه الاماره]
الاماره سه ساختمان دو طبقه داشت با فروشگاه و خیاط خانه... سرگرد محمودی که دوره ی ساواک دیده بود، مسئولیت اردوگاه را داشت...
محرم بود... فاطمه و بقیه ی دخترها عزاداری کردند و آسایشگاه ها هم همراهی... سرگرد محمودی پنجه بوکس دستش کرد و همه را زد... کاری نداشت کی بچه است، کی پیر و کی علیل... دخترها را از آسایشگاه ها دور کردند: شما اغتشاش می کنید! حلیمه می گفت: اشتباه کردیم... فاطمه خودخوری می کرد تا این که پیغام رسید: بهتر از این نمی شد! اسرا از کاری که کرده بودند، راضی بودند...
از تلویزیون برای گزارش آمده بودند... روی میز وسایل قمار بود و اسرا باید دور آن می نشستند: ایرانی ها به زور می آیند جبهه! دو نفر قبول کردند... اسرا تاب نیاوردند و درگیری شد... دخترها را که محوطه بودند، سریع در اتاق چپاندند... با صدای تیر فاطمه مرگ را جلوی چشمش دید... چه قدر دنیا به نظرش بی ارزش می آمد...