نصف شب از شناسایی برگشته بود... وقتی می بیند بچه ها توی چادر خوابیدند، همان جا بیرون چادر می خوابد... بسیجی آمده بود نگهبان بعدی را بیدار کند، می بیند بیرون چادر کسی خوابیده است... با قنداق اسلحه به پهلویش می زند و بلندش می کند و می گوید: پاشو! نوبت پست شماست... آقا مهدی (زین الدین) هم بلند می شود، اسلحه را می گیرد و می رود سر پست و تا صبح نگهبانی می دهد! صبح زود، نگهبان به آن بسیجی می گوید: چرا دیشب من رو بیدار نکردی؟!
وقتی به محل نگهبانی می روند، می بینند فرمانده لشگر دارد نگهبانی می دهد!!