مردی از جنس تواضع و پرواز...
مردی از جنس لطافت که نامش هم چنان سنگین است از معنا و روح...
برای دشمن، دشمن بود ولی شریف...
برای شیعیان بود و برای اسلام تمام روح و وجودش...
کودکان شیعه ی یتیم و آواره ی لبنان را چون یک پدر، یک دوست و حتی یک هم بازی بود...

برای او کرد یعنی یک مسلمان، یک ایرانی...
"عصر ما عصر قومیت نیست!"

هیچ چیزی از جنس دنیا او را آرام نمی کرد... حتی مقام!
"تا حق و باطل هست و مادام که سکوت نمی کنی، جنگ هم هست!"

انسانی نبود از جنس ماده... از جنس معنا و روح بود...

در گرفتاری های سیاسی اول انقلاب هم دوستان شیعه ی بی سر پناه لبنانی اش را فراموش نکرد...
وزیر بود ولی به او نمی آمد... به او زیبایی نداد ولی وزارت از او زیبایی گرفت...

تا جنگ شد، خط مقدم شد محرابش...
دست از نماز بر نمی داشت...
آخر سکوت و آرامش او را آرام نمی کرد...
زخمی هم که می شد، عقب نمی رفت...
می خواست در سختی های برادران مسلمانش شریک باشد...

مرد جنگ نبود ولی ساکت هم نبود... با باطل در هر کجا می جتگید...
مرد ایران نبود...
مرد اسلام بود...
مرد خدا!
عاشق خدا بود و محتاج عشقش...
همه چیز حتی بمباران ها هم به چشمش زیبا می آمدند!
از خود جز خودش چیزی نداشت...
خودش هم برای دیگران بود...
در فنای خلق خدا برای خدا!

آخر چگونه بی نهایت را وصف کنم؟!
قلمم خشک شد و ذهنم قفل!

حرف آخرم:
عارفی بود در فنای خدا...
پرتو ای بود از بی نهایت خدا...