تبلیغات
* خاطرات ناتمام *
منوی اصلی
مطالب پیشین
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

کوچه هایمان را به نامشان کردیم

که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم

بدانیم از گذرگاه خون کدام شهید است

که با آرامش به خانه می رسیم...

*******************************
A/khalili far : setayesh137382@gmail.com

*******************************
Mohaddeseh.s.Hosseini : mohaddese.hosseini1392@gmail.com

جستجو
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
کاربردی

دریافت کد برجسته شدن لینک





دریافت کد آهنگ

بسیجی

بسیجی


شهادت: 2 آذر 1379
جوانی انقلابی بود و نترس...
تازه رفته بود سر زندگی اش که جنگ شد... بی قرار بود... ارتش سربازهای منقضی پنجاه و شش را برای اعزام به جبهه خواسته بود... او هم از سربازهایی بود که خدمتشان سال پنجاه و شش تمام شده بود... تا فهمید آماده شد... فردای همان روز رفت... عازم کربلا شد تا عاشورای دیگری را رقم بزند...

ترکش خورده بود... کتفش را موج گرفته بود... باید آمپول های بزرگی به کتفش می زد... یک آخ نگفت... فقط صورتش پر از دانه های عرق شده بود...

بدنش پر از ترکش شده بود... ولی نمی شد کاری کرد... جاهای حساس بودند... باید مدارا می کرد... عکس های سینه اش سوراخ سوراخ بود! فرشته به ترکش هایی که نزدیک قلبش بودند، غبطه می خورد... می گفت: خانوم! شما که توی قلب مایید...


گاهی وقت ها غیبش می زد... نگران می شدیم... چیزی نمی گذشت که با تنی خسته و چهره ای خندان، پیدایش می شد...
دو سه تا از بچه هایی که به جنگ های چریکی وارد بودند را برمی داشت و می زد به قلب دشمن! تا پشت جبهه ی آن ها نفوذ می کرد...
شناسایی اش کامل بود... محضر امام که جلسه می گذاشتند، همیشه اطلاعات دست اولی داشت که می شد رویش حساب کرد...


[مدّ ظلّه العالی]


اسارت: 20 مهر 1359... بازگشت به وطن: 10 بهمن 1362

بی تاب خدمت بود و ناآرام در آرامش... تهران جای او نبود... باید می رفت... امام گفته بود بروید جهاد سازندگی... و او در یکی از روستاهای اطراف بم آرام گرفت...
جنگ که شد، دوباره ناآرام شد... اول رفت غرب ولی بعد سه روز رفت جنوب... آن جا به او بیشتر نیاز بود...
تازه رسیده بود خرمشهر... همان روز بود: 20 مهر... یک دسته ی شش نفره بودند: پنج مرد و فاطمه... گروه اول صبح رفته بودند خط و گروه دوم که فاطمه هم بود، درمانگاه ماندند... دو سرباز آشفته می گفتند: خیلی شهید و مجروح داده ایم! سمت خط حرکت کردند... نمی دانستند خط دست عراقی ها افتاده... خط سیاهی که مثل سراب از دور دیده می شد، همه اش تانک های دشمن بود... دیر فهمیدند... اسیر شدند... فاطمه هم


نصف شب از شناسایی برگشته بود... وقتی می بیند بچه ها توی چادر خوابیدند، همان جا بیرون چادر می خوابد... بسیجی آمده بود نگهبان بعدی را بیدار کند، می بیند بیرون چادر کسی خوابیده است... با قنداق اسلحه به پهلویش می زند و بلندش می کند و می گوید: پاشو! نوبت پست شماست... آقا مهدی (زین الدین) هم بلند می شود، اسلحه را می گیرد و می رود سر پست و تا صبح نگهبانی می دهد! صبح زود، نگهبان به آن بسیجی می گوید: چرا دیشب من رو بیدار نکردی؟!
وقتی به محل نگهبانی می روند، می بینند فرمانده لشگر دارد نگهبانی می دهد!!


یه روز یه لری......

یه روز یه ترکی....

یه روز یه قزوینی.....

یه روز یه اصفهانی.....

.....مثل مرد جلو دشمن ایستادن تا کسی    

نگاه چپ به خاک و ناموسمون

 نکنه.

لره.........بروجردی بود

ترکه.......باکری بود

قزوینیه......بابایی بود

اصفهانیه.......همت بود


یک روز تشنه مانده ام و رفته ام ز تاب


یادم رسید تشنگی کودک رباب


افطار شد و روی لبم بود زمزمه


کودک مگر چقدر میخورد از نهرآب؛آب؟!





باید امسال عطش ،بر همه معنا بشود...



روزها یاد لب حضرت سقا بشود...



از سحر تا دم افطار که شد غالب؛ ضعف



یاد از غربت گمگشته ی زهرا بشود...






ماه رمضان اگر خدا میبخشد


محض گل روی مجتبی میبخشد...




غصه نخورید؛آخر کار آقا


یک کرببلا به جمع ما میبخشد...



http://dl.aviny.com/Album/mazhabi/monasebat/ramezan/kamel/16.jpg


آمد رمضان اسیر پرهیز شدیم...



با رنج گرسنگی گلاویز شدیم ...



یکبار به عشق تو سحر پا نشدیم...



از ترس شکم همه سحر خیز شدیم...



آلبوم تصاویر ماه مبارک رمضان


پندار ما این است

که


ما مانده ایم و شهدا رفته اند


اما حقیقت این است


زمان ما را با خود برده است


و


 شهدا مانده اند...


(شهید آوینی)




به نام پروردگار ارزشمندترین ارزشمندها، پروردگار خون

سلامی از جنس اشک
   برای چشمان خیس عاشقانه شما بردباران

هر گاه قلم به آغوش دست می شتابد، خاموش می شود...
پر از حرف است و سوز دل
   ولی چگونه بگوید؟
آن چه در درونش می جوشد
   اگر برون آید، دگر سوز نیست...
سوز با سکوتش است که ارزشمند می شود...

سوز شما
           مُهری است کوبنده بر لب های یاوه گویان
           اشکی است جوشنده در رگ های بیدار
           جانی است جاودان بر لوح آفرینش
           آوازی است جان سوز در سرود عشق

قلم چه بگوید دیگر؟
   یارای وصف اوج را ندارد...
سکوت می کند
   تا شاید بشنود گویش سکوت شما را

بشری


"من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم،

ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می دهم...

و کسی که به دنبال نور است،

این نور هر چه قدر باشد در قلب او بزرگ خواهد شد..."






وقتی خواستی آدرس بدی، از کلمه های خودت راحت رد نشو!

اسم خیابونا و کوچه ها رو به اسم شهدا ثبت نکردن که تو فقط واسه آدرس دادن اونا رو بگی و بنویسی...

ثبت کردن واسه تکرار...
واسه مرور "آن چه گذشت"...

میدونی چی گذشت؟!



مردی از جنس تواضع و پرواز...
مردی از جنس لطافت که نامش هم چنان سنگین است از معنا و روح...
برای دشمن، دشمن بود ولی شریف...
برای شیعیان بود و برای اسلام تمام روح و وجودش...
کودکان شیعه ی یتیم و آواره ی لبنان را چون یک پدر، یک دوست و حتی یک هم بازی بود...

برای او کرد یعنی یک مسلمان، یک ایرانی...
"عصر ما عصر قومیت نیست!"

هیچ چیزی از جنس دنیا او را آرام نمی کرد... حتی مقام!
"تا حق و باطل هست و مادام که سکوت نمی کنی، جنگ هم هست!"

انسانی نبود از جنس ماده... از جنس معنا و روح بود...

در گرفتاری های سیاسی اول انقلاب هم دوستان شیعه ی بی سر پناه لبنانی اش را فراموش نکرد...
وزیر بود ولی به او نمی آمد... به او زیبایی نداد ولی وزارت از او زیبایی گرفت...

تا جنگ شد، خط مقدم شد محرابش...
دست از نماز بر نمی داشت...
آخر سکوت و آرامش او را آرام نمی کرد...
زخمی هم که می شد، عقب نمی رفت...
می خواست در سختی های برادران مسلمانش شریک باشد...

مرد جنگ نبود ولی ساکت هم نبود... با باطل در هر کجا می جتگید...
مرد ایران نبود...
مرد اسلام بود...
مرد خدا!
عاشق خدا بود و محتاج عشقش...
همه چیز حتی بمباران ها هم به چشمش زیبا می آمدند!
از خود جز خودش چیزی نداشت...
خودش هم برای دیگران بود...
در فنای خلق خدا برای خدا!

آخر چگونه بی نهایت را وصف کنم؟!
قلمم خشک شد و ذهنم قفل!

حرف آخرم:
عارفی بود در فنای خدا...
پرتو ای بود از بی نهایت خدا...


خوشاآنانکه دراین عرصه ی خاک

چوخورشیدی درخشیدندو رفتند

خوشاآنانکه باعشق حسینی

شهادت راپسندیدندو رفتند

اما ما ماندیم تاراهشان را تاپای جان ادامه دهیم.......

                                                                              




تعداد صفحات : 3

 | 1 |  2 |  3 |